|
۞●¤* پائیز فصل عشق ورزیدن از برای در دل خدا بودن *¤●۞
|
||||
|
|
||||
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...
![]()
![]()
![]()
![]()

می خواهم پیش از تو بمیرم:
پس برای اطمینان ازهمیشه با تو بودن، کاری می کنم. ، می خواهم که مرا بسوزانند خاکسترم را در ظرف شیشه ای شفاف بریزند و بر طاقچه ی اتاق بگذارند، تا درونم را ببینی.، می بینی فداکاریم را ؟ از خاک شدن دست می کشم ازگـُل شدن دست می کشم تا کنار تو باشم. خاکستر می شوم تا با تو زندگی کنم آنگاه وقتی تو هم مردی می توانی درون شیشه بیائی تا آنجا با هم زندگی کنیم خاکستر تو ، خاکستر من.....!
تا اینکه عروسی حواس پرت و شاید نوه ای بازیگوش بیرونمان بیاندازد. اما دیگر چنان درهم شده ایم
که حتی اگر ذره ای از ما بردارند اتم به اتم پیش هم نشسته ایم . با هم به روی زمین پخش می شویم و
روزی اگر نـَمی برگیریم حتماً دو شکوفه خواهیم شد یکی تو ، یکی من
نمی خواهم به این زودی بمیرم. تازه تو آمدی ، می خواهم با تو عمری دراز داشته باشم ؛
با تومرگ نمی تواند به هراسم افکند
تو تازه ای تازه ی تازه ...!

یاد عهدی که شدم صید تو صیاد بخیر
سرو کارم زچمن با قفس افتاد بخیر
یاد ایام جوانی و غزلخوانی ومی
من بنا کردم و، کندی تو زبنیاد بخیر
+
نگارش شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6 نگارنده ناصرنیاکان
|
