|
۞●¤* پائیز فصل عشق ورزیدن از برای در دل خدا بودن *¤●۞
|
||||
|
|
||||
to my autumn blog 


ثـریـا
و سید محمد حسین بهجت تبریزی :
((...:: *** انتظار ***::...))
باز امشب اي ستاره ي تابان نيامدي
باز اي سپيده ي شب هجران نيامدي
شمعم شکفته بود که خندد به روي تو
افسوس اي شکوفه ي خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچه ي زندان نيامدي؟؟؟
با ما سر چه داشتي اي تيره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي؟؟؟
شعر من از زبان تو خوش صيد دل کند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي
گفتم به خوان عشق شدم ميزبان ماه
نا مهربان من تو که مهمان نيامدي
ديوان حافظي تو و ديوانه ي تو من
اما پري، به ديدن ديوان نيامدي![]()
نشناختي فغان دل رهگذر که دوش
اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي
گيتي متاع چون منش آيد گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نيامدي![]()
صبرم نديده اي که چه زورق شکسته ايست
اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي![]()
عيش دل شکسته عزا ميکني چرا ؟
عيدم تويي که من به تو قربان، نيامدي![]()
در طبع شهريار خزان شد بهار عشق
زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي
(شهریار)

( وداع شهریار با ثـریا )
باید از محشر گذشت :!
لجن زاری که من دیدم. سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است
عذر میخواهم پری، عذر میخواهم پری،
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ،
با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند.
روی جنگلها نمی آیم فرود.
شاخه زلفی گو مباش ، آب دریاها کفاف
تشنه این درد نیست.بره هایت میدوند.
جویباری که عزیزم راه خود گیرو برو ،
یک شب مهتابی از این تنگنای . بر فراز
کوها پر میزنم، میگذارم میروم .
ناله خود میبرم . دردسر کم میکنم.
چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح می آید بگوش،
کبر فرعونی و سحر سامریست،
دست موسی و محمد با من است،
میروی وعده آنجا که با هم روز شب را آشتیست.
صـبـح چنـدان دور نیست.... !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فایل صوتی متن وداع ثریا با شهریار ، که با صدای آقای
اردشیر رستمی(بازیگر نقش جوانی شهریار) دیکلمه میشود.
با گذاشتن آیدیتان در قسمت نظرات از مدیر این وبلاگ بخواهید
تا برایتان سند کنم.
{ همیشه کامیـاب و عاشق پائیـز باشید }![]()
+
نگارش شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:55 نگارنده ناصرنیاکان
|

سرنوشت رو هیچ وقت نمیشه از سر نوشت.............. پس هیچ وقت ازش فرار نکن و پنهانش نکن و سعی نکن که دوباره از نو بنویـسیـش . !؟ خوش آن که حلقههاي سر زلف واکني ديـوانـگـان سـلسـلهات را رهـا کـنـي کار جنون ما به تماشا کشيده است يعني تو هم بيا که تمـاشـاي مـا کني کردي سياه زلف دوتا را که در غمت مويم سفيد سازي و پشتم دوتـا کـنـي تو عهد کردهاي که نشاني به خون مرا من جهد کردهام که به عهدت وفا کني من دل ز ابروي تو نبرم به راستي با تيـغ کج اگـر ســرم از تـن جدا کني سر تا قدم نشانهي تير تو گشتهام تيـــري خـدا نکرده مبــادا خطـا کنـي تا کي در انتظار قيامت توان نشست برخيـز تا هزار قيـــــامت به پـا کـني داني که چيست حاصل انجام عاشقي جـانـانه را ببيـني و جـان را فـدا کني شکرانهاي که شاه نکويان شدي به حسن مـيبـايــد الـتفـات به حــال گـدا کنـي حيف آيدم کز آن لب شيرين بذلهگوي الا ثـنـاي خـســرو کـشـورگشـا کنـي آفاق را گرفت فروغي فروغ تو وقـت اسـت اگـر به ديدهي افلاک جـا کني
دلبر برفت و دلشدگان راخبر نکرد ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نگارش شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:41 نگارنده ناصرنیاکان
|

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...
![]()
![]()
![]()
![]()

می خواهم پیش از تو بمیرم:
پس برای اطمینان ازهمیشه با تو بودن، کاری می کنم. ، می خواهم که مرا بسوزانند خاکسترم را در ظرف شیشه ای شفاف بریزند و بر طاقچه ی اتاق بگذارند، تا درونم را ببینی.، می بینی فداکاریم را ؟ از خاک شدن دست می کشم ازگـُل شدن دست می کشم تا کنار تو باشم. خاکستر می شوم تا با تو زندگی کنم آنگاه وقتی تو هم مردی می توانی درون شیشه بیائی تا آنجا با هم زندگی کنیم خاکستر تو ، خاکستر من.....!
تا اینکه عروسی حواس پرت و شاید نوه ای بازیگوش بیرونمان بیاندازد. اما دیگر چنان درهم شده ایم
که حتی اگر ذره ای از ما بردارند اتم به اتم پیش هم نشسته ایم . با هم به روی زمین پخش می شویم و
روزی اگر نـَمی برگیریم حتماً دو شکوفه خواهیم شد یکی تو ، یکی من
نمی خواهم به این زودی بمیرم. تازه تو آمدی ، می خواهم با تو عمری دراز داشته باشم ؛
با تومرگ نمی تواند به هراسم افکند
تو تازه ای تازه ی تازه ...!

یاد عهدی که شدم صید تو صیاد بخیر
سرو کارم زچمن با قفس افتاد بخیر
یاد ایام جوانی و غزلخوانی ومی
من بنا کردم و، کندی تو زبنیاد بخیر
+
نگارش شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6 نگارنده ناصرنیاکان
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
(واقعا براي تاريخ رياضيات اسف باراست) چون در آن زمان
wowww.....خيلي ....
!؟
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نگارش شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:37 نگارنده ناصرنیاکان
|
