تبليغاتX
۝۩♥ پـائیـز ــ غـروب ــ بـاران ♥۩۝

۝۩♥ پـائیـز ــ غـروب ــ بـاران ♥۩۝

۞●¤* پائیز فصل عشق ورزیدن از برای در دل خدا بودن *¤●۞

HOMEPAGE

E-MAIL

 

                                   

       to my  autumn blog   

   

 

 

گل ا ُركيده

 باز هم يك عصر پائيزي فرا رسيد  اما اينبار متفاوت با گذشته هاست . يك بغض اضافي غربت به اين دلتنگي اضافه شده است . من گم شده ام آري من گمشده ام . من در اين ديار تنهائي متروك غربت كه تاريك ترين شبها و مه آلود ترين و پائيزي ترين روزها را دارد گم شده ام . چند بارد غم دنیا به تن تنهایی / وای بر من تنها و غم دنیایی.

امروز21 دسامبركه آخرين روز اين فصل شورانگيز است. چقدربه اين ملودي باران عشق گوش كردم!!!. آري باران عشق ، شايد آهنگساز اين ملودي زماني كه نت هاي اين ملودي را مينوشت خبر نداشت كه من هميشه با يك دنيائي از حرفهاي نگفته به اين ملودي گوش خواهم سپرد ، چه حرفهائي كه براي نگفتن خواهم داشت؟! تو با اغيار پيش چشم من  مي در سبو كردي / من از بيم شماتت گريه پنهان در گلو كردم.

صداي شرشر باران به تن خشك و بي روح برگهاي پائيزي با اين درد تكاندهنده آخرين غروب پائيز، مرا به آنسوي خاطراتم بر كنار بارانم بر مينهد. يادت هست ؟ خاطراتي شيرين !؟ چه حس قشنگ و زيبائي خدا نصيبم كرده بود. بهم گفتي اگر پوسيده گردد استخوانم / نگردد مهرت از جانم فراموش !؟ اين چندمين آمدن و رفتن پائيز هست كه قدمهاي خيست را براين كلبه محزون  برايم نياوردي؟ آوائي فاخته درآخرين شفق اندوهبار پائيز با نوائي بينوائي ناله سرميدهد. ششمين !؟ شش بار به انتظارديدن باران در اولين و آخرين روزهاي پائيزدراين كلبه نشستم!!! نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش / اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي

چندبار ساده و صادقانه خواب باران را ديدم؟ درست درمواقعي كه عـَطش ديدن باران را داشتم!!! هر وقت دلش بياد باران بود چشمشهايش همه جا  خاطره هائي از باران را ميديد. بر روي  شيشه پنجره ها ويا ...؟

پائيز بدون باران هيچ وقت معنائي نداشت. گفتم كه فراق را نبينم ، ديدم ! آمد به سرم از آنچه ميترسيدم /آن نوح هزارسال  يك طوفان ديد / من نوح نيم ، هزار طوفان ديدم.

در اين شهرغريب هيچ وقت صداي ضجه هاي عاشقانه اي پائيزي بگوش هيچ

 كسي نميرسد.

 

آري پائيز فصل خداست . آري من گمشده ام دراين كوچه هاي سرد و مه آلود پائيزي اما بدون باران!. هر روز وقتي كه قدمهايم را برسنگ فرش خيابانهاي اين شهر غريب ميگذارم جز صدائي خسته و فغاني كه تشنه باران است، ناله ميكنند و  با هر نفس بي رمقشان فرياد ميزنند  جاي تو خاليست، از اين برگهاي پائيزي بي روح جز از اين مويه كردنها چيزي به گوشم نميرسد .آري بايد باران هم در اينجا ميبود تا به عهدش وفا ميكرد.

چه ميتوان كرد؟ كه تقديرچنين بود. من پشت اين نفسهاي بغض آلود حبس كرده ام حرفهائي ناگفته به تمام عمرم دارم .فردا ديگر پائيزتمام شده است اما پائيز پير وتنها شايد بازهم در اين شهر غريب مه آلود  نفس خواهد كشيد!. باران مدتهاست كه رفته است. دلبر برفت ودلشدگان راخبر نکرد.

امشب را يلدا ميخوانند شبي كه تولدي درآن بوده است !!! عجيب است! اما امشب خداحافظي مسافري است بنام فصل پائيز! شايد باران بيايد و خودش پشت اين مسافرش را آب بريزد!؟ شايد!!!  نه . بازهم  نخواهد آمد چون عهدش چنين است . عهدي كه به خون نشاندن بسته شده است !؟ چقدر سنگدل؟  نه...!؟

پائيز مدتي هست كه رفته است وقتي  پشتش سرد و خشك بود رفت به جائي كه آفتاب هميشه وسط آسمان است . نه اينطور نيست اينجا كه جزغربت وهواي مه آلود، چيزي نيست!.

آخر چرا هيچ وقت نتوانستم برايش بگويم كه: گفتم آخر تو كه شمع شب تار دگري / از چه لبخند به پروانه ديوانه زني ؟ شايد جوابم را نپرسيده ميدانستم. گفت: صد خسرو اگر بنده شيرين باشد / قصه ، شيرين نشود تا نبود كوه كـني. امروز روز خوبي نبود . شايد هم بود. اما...!  نه نبود .باز من ماندمو انتظار... انتظار رسيدن پائيزی ديگر  براي زنده شدن دوباره ي خاطرات بارانيم.

و يكي بود اما بازهم تو نبودي ...

يكي بود اما باز هم تو نبودي...

 

+ نگارش شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:14 نگارنده ناصرنیاکان |

 

به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه درياد

 اي هميشه از تو زنده  لحظه هاي رفته بر باد

 وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود

  زير رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود

 وقتي از آزار پاييز برگ و باغ هم،  گريه مي کرد

 قاصد چشم تو آمد مژده روييدن آورد

 به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست

 اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست

 اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو

  اي که مي سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو

 به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد

 که به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد

اي تو يارم ، روزگارم، گفتنيها با تو دارم

  اي تو يارم از گذشته ، يادگارم

 به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست

 اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست

 در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند

 ما گذشتيم و شکستيم  پشت سر  پل هاي پيوند

 در عبور از مسلخ تن ، عشق ما از ما فنا بود

 بايد از هم مي گذشتيم برتر از ما ،  عشق ما بود

 

به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست

 

 اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست

 

 

به تو نامه مینویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد

                                                                                          

+ نگارش شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:44 نگارنده ناصرنیاکان |

 

 

 من ميگم، منو شكستند         چشم فانوسمو بستند

  تو ميگي،خدا بزرگه          ماهو ميده به شب من

 من ميگم ،آخه دلم بود        اونكه افتاده به خاكه

 تو ميگي سرت سلامت            آئينه ها زلال و پاكه

      اينه كه فاصله هارو نميشه با گريه پر كرد

        يكيمون بهار سرخوش يكي مون پائيز پر درد

 من ميگم فاصله مرگه         بين دستهاي تو، تــا من 

 تو ميگي زندگي اينه           حاصل عشق تو با من

 من ميگم حالا بسوزم            يا كه با غصه بسازم 

 تو ميگي فرقي نداره           من كه چيزي نمي بازم

من ميگم اينجارو باختي          عمري كه رفته، نمياد 

   تو ميگي قصه همين بود                تو، يه برگي توی اين باد.

+ نگارش شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:12 نگارنده ناصرنیاکان |

 

به نام خدا

 

 سلام :

 الان اولین لحظات پائـيــزه  و من خدا را شاكرم كه اين فرصت را  بهم ارزاني داشت تا اينجا بيام و  آمدن فصل آرزوهام  و فصل زيبائيهاي بي نظير را تبريك بگم . در اين فصل خيلي خاطرات داشتم و خيلي چيزها رو از اين پائيز گرفتم . خدا  برام  بزرگترين  و ابدي ترين خاطره زندگيمو به خاطر همين دوست داشتن پائيز عطا فرموده  و تا آخر عمرم با اين خاطره زندگي خواهم كرد . خاطره اي كه تمام شبها و روزهامو چه در اوقات كاري و چه در زمان بيكاري بصورت خيال ، اما قشنگ تر از رويا پر كرده و در كنارم بوده و خواهد بود. الان اين لحظات نابترين و زيباترين لحظات عمرم هستش چون پائيز دوباره به كنارم آمده و در اين غربت،   و تنهائي بزرگترين مرهم و همدردم شده. اين لحظات بي بديل را مغتنم ميشمارم و اين پست و اين مطالب را به همين يـُمن در اينجا به يادگار ميگذارم. برا همتون دنيائي مملو از كاميابي آرزو ميكنم.هميشه عاشق پائيز  و کامیاب باشيد.

{عیدتون مبارک }

   پـــا ئــــيـــــز

 

اين چند تا عكس كه ميدونم خيلي ناقابلند تقديم شما شايد

 بهانه اي باشد تا به عنوان عيدي پائيز ازم قبول كنيد.

 

خيلي زيبا             لباس فوق العاده           نهايت ابراز عشق

منظره ديدني        اگه ترسيديد بمن ربطي نداره       يه عكس رزوليشني

گل اركـيـــده                                     اختلاط ميوه ها

برگ زرد ( فوق العاده زيبا )               تير+ قلب+ حلقه ( خيلي قشنگه )

 

 

           به قلم پــائـیـــز:

ودوباره فصل پائیز از راه رسید و ماههای قشنگش با همه زیبائی و بادهای زردشان  در غروب آفتاب درهم پیچید و من در روز پنجشنبه  در ایوان چوبی با یک چراغ پیه سوز همراه  ملودی باران عشق بعد ازظهر   گـَردآلود  را با همۀ بغضهایشان به شب رساندم و الان ساعت 12 شب است.فردا هم جمعه تعطیل از راه میرسد. هوا خیلی طوفانی و ابری است ، ابرها شروع به گریه کردن میکنند.  وای...

چه صحنۀ بیاد ماندنی و  بی نظیری شده است  باد انگار آرام و قرار ندارد و قطره های سرد و درشت باران  را به شیشه های پنجرۀ چوبی میکوبد و آوازی دلربا  و فریبا  طنین انداز میشود. انگار آسمان بدجوری  بغضش را شکسته و حالا حالاها خیال آرام گرفتن را ندارد آخر مگر بغض چند ماهه را میتوان به این راحتی التیام بخشید و به این زودی سبک کرد؟ من  تنها روی صندلی کهنه چوبی که ازهر تکه اش  یک صدای جیر جیر بلند میشود ، و با تنها کاستی که دستگاه پخش صوت با هزار مکافات آنرا  وادار به سخن گفتن میکند برایم  زیبائی های باران عشق و مهربانی  باران را تداعی کرده و زمزمه میکند کنار پنجره نشسته ام  و با  سوسوئی که از تیر چراغ برق چوبی  که با کلاهک سایبان گونه اش چتری برای تک لامپ صدی خود گرفته است و از هر طرف آن قطرات باران چکه میکند و با نور چراغ پیه سوز من ،  لب به مناظره گذاشته است ، نگاه میکنم.آری قشنگ میشنوم که برای همدیگر چه میگویند !؟  تک لامپ صدی تیر برق به چراغ پیه سوز میگوید :

آهــای ......

اگر من جای تو بودم   برای  تنها  همرازم  که از این دور،  چشمان غمگین و خسته اش  که به طراوت همین  بوی باران ملموس است ،  روشنائی بیشتری میدادم تا زنده گان و زندگانی را روشنتر و قشنگنتر ببیند .  که در جواب ،  چراغ پیه سوز پاسخ میدهد:

چشمان خستۀ  بارانی  روشنائی زیاد را دوست ندارند. و نمیخواهند که نور ِ  مروارید نقش بسته بر چشمانشان ، رقیب دیگری داشته باشد   چون فقط  منم  که  تونسته ام در مقابل این چشمان خسته ،  چشمانی  که فرسنگ ها دورند  را مجسم کنم که بارانی شدنشان را با هروله ای عجیب تمنا میکنند .

از دور  ته کوچه  یک مردی  که با یک دست بارانی اش را به خودش می پیچد   و با دست دیگر  کلاه لبه دارش را  از چنگال باد نجات میدهد به طرف این تیر چراغ برق نگون بخت دوان دوان میآید  و وقتی که زیر نور چراغ رسید  یک نگاه  به خودش  میکند و کفشهای خیس گِل آلودش را محکم بر زمین کوبیده و رد میشود . انگار این چراغ هم آئینه ی آرایش پائیزیان شده است!؟

از آن دور دورها صدای زوزۀ گرگهای گرسنه به گوش میرسد که ناگهان رعدی سهمناک همراه آذرخشی در هم میپیچد ولی خیلی زود جایش را به شـُر شـُر کردن باران میدهد و من هم که نظاره گر تمام این صحنه ها هستم ناگهان به گذشته خوب و قشنگ خودم بر میگردم  به روزهای بی خیالی و امیدواری ، حسی زیبا در درونم جوانه میزند  و ولوم ملودی باران عشق

را زیاد میکنم  وبه دوران نوجوانی  بر میگردم به روزهای پائـیزی آن سالها که کاملاً متمایز  با این پائیز بودند روزهائی که همیشه انتظار پائیز را با همه خزان و دلگیری هایش می کشیدم و نمیدانستم که چرا کشته مرده پائیز هستم؟ و همیشه گوشم را به صدای ناله  برگهای زردو نارنجی درختان که استخوانهایشان در زیر پاهایم خرد میشدند میسپردم که این ناله ها به همراه  طنین بهم پیچیده شدن تک برگ مچاله شده کاغذی  در گوشه حیاط زیباترین سمفونی  عشق و دلتنگی را برایم می نواختند  و  آن لحظات ناب  بهانه ای  برای  دست بقلم شدن و تحریر تک تک آرزوهایم میشدند  . چه روزهای قشنگی بودند ولی افسوس...

افسوس که جز خاطراتی ناب از آنها باقی نمانده  و شاید هم قشنگیشان از دست رفتن و کهنه شدنشان باشد.!؟ شاید...

ای کاش این اتاق و  این  لحظات عمرشان ابدی باشد و سپیده سحر بر ظلمات این شب دلگیر هیچ وقت فایق نیایند و.....

اما میدانم که  هیچ چیز و هیچ کسی مجوز مستندی بر اقامت ابدی  نگرفته اند ولی باز هم ایرادی ندارد چون وقتی که سپیده دمید  جمعه میاید که غروب و بعد از ظهرش  از  امروز و این لحظات هم   گیراتر و دلگیر تر است

ای کاش همه درک کرده و میدانستند که بهترین روزهای خدا جمعه های پائیز هستند و آنوقت بود که لاجرم تمام روزها را جمعه های آبانماه  نام می نهادند.

گـِردباد کوچکی از پشت سرم وارد اتاق میشود و با سردی نافذش مرا به این طرف زمان بر می نهد، بر میگردم و نگاهم را از تنۀ اسکلتی تیر چراغ با بر هم زدن نیم پلکی  جدا کرده و به  پشت سرم مینگرم ، درب اتاق باز شده است و پنجره هم آخرین رمق های مبارزه اش را با

باد  با لرزشهای شدیدش به نظاره گذاشته است سریع از جایم بلند شده و در اتاق را می بندم و به ساعتم زیر نور چراغ پیه سوز نگاه میکنم، عقربه کوچک مابین دو  و سه است و عقربه بزرگ هم از بیخ آن بدار کشیده شده است احساس تشنگی میکنم لیوان آب را برداشته و لاجرعه سر میکشم  و در آن لحظه که  سرم بالاست و نفس عمیقی میکشم

نگاهم  به دفتر خاطرات که روی طاقچه  است  می افتد

                                و یکی بود یکی نبود...

تقدير چنين بود...

 

 

+ نگارش شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:3 نگارنده ناصرنیاکان |